ميكائيل شهرستاني را اولين بار، در «سحوری» كاري بسيار زيبا و متفاوت از قطبالدين صادقی كه اوايل سال 81 در تالار سايهی تئاتر شهر بر روي صحنه آمده بود، ديدم و تحت تاثير بازي بسيار قوي و مسلط او قرار گرفتم. اخيراً «اژدهاك» نوشتهی بهرام بيضائی به كارگرداني شهرستاني در فرهنگسراي نياوران به صحنه آمده بود كه حتماً بايد آن را ميديدم. «اژدهاك» برداشتي ديگر از آن حديثي است كه هميشه از ضحاك ماردوش خواندهايم و شنيدهايم. ضحاك اين بار «روشنبيني عاصي و تنهاست» كه زائيدهی زمان خود است و به عقيدهی كارگردان: «اگر زمانهاش را به درستي نشناسيم، در واقع ضحاك را به خوبي نشناختهايم.» اژدهاك ميخواهد گوشهاي از يك ديار، خانهاي بسازد و زندگي كند و يا مارهايش را به گوري بسپارد اما همهی درها به روي او بسته ميشود. او كه هزاران سال سنگيني مارهاي درون خود را «بر دوش» ميكشد خواهان مرگ است، ميخواهد كه نباشد، ميخواهد زبوني و فقر و ملال مردم زير سلطهی ياماي پادشاه و فساد جامعهی اشرافي را نبيند. اما سرنوشت او، زنده ماندن و زجر كشيدن است تا زمانيكه ياماي پادشاه زنده است. شهرستاني «اژدهاك» را در قالب زن به روي صحنه ميفرستد كه اين خود كار وي را برجسته و متمايز ميكند. ضحاك ماردوش را «شقايق احمدي» و «بهاره خداورديان» ميخوانند و ميرقصند كه هر دو بخوبي از عهدهی اين كار برميآيند. آنچه مدتي است صحنههاي تئاتر ما را تحت سلطهی خود گرفته و تاحدودي مد روز شده، كار فرم است كه ميرود تا به كليشه تبديل شود. اژدهاك نيز از اين پروسه در امان نمانده و زبان بدن در اين كار، زبان اول است. نوآوري يعني آنچه بتوان گفت: «چقدر تازه و جديد بود، تا به حال نديده بودم!» در آن ديده نميشود و همانطور كه انتظار ميرود ايجاد حس و فضا با استفاده از نور و صداي سازهاي مختلف القا ميشود. چادر كه در عقب صحنه برپا شده و راس آن با رنگ سفيد پوشانده شده، نمادي از قلهی بلند دماوند است كه بسيار، به جا به كار گرفته شده و فونكسيونهاي مختلفي از قبيل مكاني براي قرار گرفتن همسرايان و سازها در طول نمايش دارد. اژدهاك كه در آن بازيگران زن (همچنين با كار خوب سمانه زندينژاد در نقش ياما، كركس، گاو، جلاد، گور و دروازه) بيشترين بار بازي را بر عهده دارند، كاري جمع و جور و يكدست است و بخوبي، بيننده را با خود ميبرد. با آرزوي موفقيت براي ميكائيل شهرستاني منتظر كارهاي ديگر خوب وي در آينده هستيم.