كلارا كرمی
واي به روزگاري كه مسئلة چشم و هم چشمي در جامعة ما ايرانيان به ميان آيد و از آنجايي كه در تقليد و چشم و هم چشمي يد طولايي داريم گاه دست به كارهايي مي زنيم كه نه مي دانيم «يعني ي ي ي چه!» و نه در واقع اعتقاد قلبي به آن داريم.
برره اي ها هم كه تا همين چند وقت پيش اصلاً هنر و خصوصاً تآتر را «قرتي بازي» و «جنگولك بازي» وهنرمند را «قرتي» و «جنگولك» مي دانستند، براي آنكه از شرره اي ها عقب نمانند، حالا ديگر اهل هنر و تآتر هم ميشوند. اين هم واقعاً نمونة ديگري از خصوصيات «جامعة هنري» ماست. در واقعيت زندگي ما هم تا جايي كه من در چند سال اخير شاهد آن بودهام، تا نزديك جشنوارهاي، چيزي ميشود همه به ياد آن ميافتند كه حتماً آنها هم بايد كاري بكنند و حتماً بايد «در صحنه» حضور داشته باشند تا از قافله عقب نمانند. البته و صد البته كه براي حضور در فسنيوال، بايد از هفت خوان رستم گذشت اما اگر يكبار وارد شدي و اسم دركردي، ديگر از اين به بعد بازي هستي! بخصوص اگر «حركات موزون» را هم يك جوري وارد كار كرده باشي!
اما انتخاب بازيگر. در برره هم كه جامعهاي بسته است و خلاصه باند بازي يك اپيدمي مزمن شده، تا عضو خانواده و باندي نباشي يا آنكه آشنا و نداشته باشي كلاهت پس معركه اسنت اما اگر دوست و رفيق داشته باشي يا حد اقل «سفارش شده» باشي، ميداني كه حتي اگر فقط بتواني «اداي سوسك» را درآوري بالاخره بازيات مي دهند. واقعيت آنست كه ميتوانم به جرات بگويم معدود هستند كارگردانهايي كه دنبال استعداد ها و چهرههاي تازه و هنوز ناشناخته باشند و با يك تست بازيگري تيم شان را انتخاب كنند. آنها اكثراً كسي را «بازي مي دهند» كه يا عضو باند خودشان باشد، مجيزشان را بگويد و نقش نوچه را برايشان بازي كند و يا سفارش شدة كسي باشد. در اينجا هم اگر كسي اهل «پاچه خاري» و باند بازي نباشد و تآتر را فقط به خاطر عشق به اين هنر بخواهد، كلاهش پس معركه است. اين را از روي تجربة شخصي مي گويم!
اما بازيگران با تجربه تر. آنها كه معمولاً انتظار ميرود حرفهايتر (نه به معناي آنكه نانشان را از راه تآتر در آورند، بلكه منظور، داشتن اخلاق، دانش و مهارت هاي كاري است) هم كار كنند، داستان خودشان را دارند. بايد به همه سازشان برقصي: دير سر تمرين مي آيند، زود از سر تمرين مي روند، وقت ديگران را تلف مي كنند، هزارتا شرط و شروط و منت ميگذارند و و و…، درست مثل بررهايها! و تو اگر به عنوان يك بازيگر ناشناخته، كوچكترين اعتراض يا ابراز وجودي بكني، از چشم كارگردان و باند كاركشتة دوستان، ميافتي و از دور خارج ميشوي حتي اگر خيلي با استعدادتر از خيلي ها و يا حتي از خيلي هاي شان تجربة بيشتري روي صحنه داشته باشي! البته آقاي مديري و نويسندگان اين كار هم صد در صد از روي تجربة چند ساله اين موضوع را بصورت اقراق آميزي به نمايش در آوردهاند كه واقعاً قابل لمس است.
از آنجايي كه تعريف و تشويق صادقانة دور از «پاچه خاري» زياد در ميان ما رسم نيست، فكر ميكنيم اگر از كسي تعريف كنيم، سرمان سوار ميشود، كه البته متاسفانه گاهي همينطور هم هست. خلاصه آنكه مرز تعريف و تحسينِ صادقانه و مجيز گفتنِ با غرض و مرض، در فرهنگ ما واقعاً معلوم نيست. البته شنوندة باهوش، كه منتظر مجيز نباشد، تفاوت آن را تشخيص مي دهد.در برره هم قرار است هيچكس به روي خود نياورد كه كيانوش باسواد و روشنفكر، از همه بهتر و بيشتر ميفهمد و هر چه باشد خوب مي داند كه كار روي صحنه هزار دردسر دارد و آنطور كه برره اي ها فكر ميكنند فقط روي صحنه رفتن و اطوار در آوردن نيست. بالاخره هم انتخاب متن و انتخاب بازيگر و كارگرداني و دراماتورگي و ….همه و همه به گردن خودش مي افتد. اما چه فايده كه برره اي ها مثل همة كارهاي ديگرشان هر كار كه خودشان بخواهند مي كنند و تابع هيچ نظم و قانوني نيستند، تمام مدت با كارگردان كل كل ميكنند و اصلاً كيانوش را آدم به حساب نميآورند، چرا كه حا لا ديگر، خودشان همه چيز دان و همه فن حريف شده اند. از آنجايي هم كه خودشان را هنرمند و باستعداد ميدانند حتماً ميخواهند در فستيوال فيلم هم شركت كنند. اما كيانوش بيچاره كه ديگر به سر حد جنون رسيده و نه راه پس دارد و نه راه پيش، بايد اول اين را كه زاييده بزرگ كند! نويسندگان برره يادشان رفت بگويند:كسي چه مي داند، شايد كيانوش، بعد از اين همه ماجرا و دردسر و بدبختي، در هفت خان رستم گير كند و اصلاً در بازبيني، قبول نشود! پس در آن صورت، بايد گروه تآتر برره هم مثل خيلي گروههاي ديگر، بار و بنديلش را جمع كند و خستگي كار به تنش بماند!