- www.webfaqt.com -
                                 خوش آمديد
                              به سايت رسمي 
                            تابان خواجه نصيري  
   نويسنده، مترجم، روزنامه نگار، پژوهشگر و سخنران  
            در زمينه هاي بازاريابي، بازاريابي اينترنتي   
                 بازاريابي از طريق پست الكترونيك 
  تجارت الكترونيك، مهارت هاي عصر اطلاعات و ارتباطات
  This Blog Only  All Blogs  Tehran - Iran صفحه اول  درباره ما   مقالات   سمينارها   نظرات شما   تماس  
 
آگهی
کنترل













بيست و هفت سال پيش : انقلاب اسلامی

تابان خواجه نصيری
27 سال از انقلاب اسلامی ايران مي‌گذرد. روز گذشته، سالروز پيروزی انقلاب بود. زمانی كه انقلاب شد من يازده سالم بود، كلاس اول راهنمايی بودم، اگرچه سن و سالی نداشتم، اما همه چيز را مي‌ديدم و خوب يادم هست كه از همان زمان علاقه‌ی عجيبی به روزنامه و روزنامه‌خواندن و عكاسی و عكس گرفتن داشتم. اولين دوربين عكاسی‌ام يك دوربين كوچك پلاستيكی بود، هركسي كه آن را مي‌ديد، فكر می‌كرد اسباب بازی است، اسباب بازی خوبي هم بود و من با آن دوربين كوچك پلاستيكی خاطره‌ها دارم. پيش از انقلاب، دوربينم را برمي‌داشتم و از اين طرف و آن طرف، افراد خانواده و مردم عكس مي‌گرفتم، با شور و شوق عجيبی دلم مي‌خواست وقتي بزرگ شدم عكاس خبری شوم، اما هميشه عكس‌هايم خراب مي‌شدند، يا دستم تكان مي‌خورد يا آدمها آنقدر تكان مي‌خوردند و اين طرف و آنطرف مي‌رفتند كه نمي‌توانستم عكس خوبي بگيرم، كسی هم كاری به كارم نداشت، همه فكر مي‌كردند كه دارم با آن دوربين مسخره بازی مي‌كنم و اين موضوع آنقدرها برای اطرافيانم مهم نبود، عشق عجيبی در سرم بود و پيش خودم مي‌گفتم بالاخره ياد مي‌گيرم، اين بود كه پيش خودم گفتم بايد از چيزي عكس بگيرم كه ثابت باشد و حركت نكند، ميز و صندلي و اشياء مختلف نظرم را به خودشان جذب كردند، اما فكر كردم نه، دلم مي‌خواهد از چيزی عكس بگيرم كه زنده باشد اما تكان نخورد تا من بتوانم عكسي ازش بگيرم. به فكر كودكانه‌ام رسيد از درخت‌ها عكس بگيرم: درخت تنومند بود و زنده، اگر مي‌توانستم، شايد عكس خوبي از آب در‌ مي‌آمد. تصميم خودم را گرفتم و دوربين را برداشتم رفتم سراغ درخت‌هاي خانه‌مان، پيش از عكس گرفتن، فكر مي‌كردم چقدر خوب است كه اينها اينجا هستند و اجازه مي‌دهند تا از آنها كه زنده‌اند و سبز عكس بگريم: از زوايای مختلف، عكس‌هايي گرفتم، با درختها پيش از عكس گرفتن حرف مي‌زدم و از آنها براي عكس گرفتن اجازه مي‌خواستم فيلم را كه برای ظهور به عكاسی محله‌مان بردم، خجالت مي‌كشيدم، پيش از آن همه‌ی عكس‌هايي كه گرفته بودم سياه شده بودند و اين بار معلوم نبود چه پيش مي‌آيد، به هر حال عكسها چاپ شدند و من اولين عكس‌هايم را از درختاني گرفته بودم كه محكم و استوار، جلوی لنز دوربين پلاستيكی‌ام ايستاده بودند. عكس‌هايي رنگ و رو رفته از درخت‌ها گرفته بودم و نمي‌دانستم كجای كارم يا كه دوربينم ايراد داشت، به هر حال اين عكس‌ها، آن عكس‌هايي نبود كه مي‌خواستم، پيش خودم مي‌گفتم عجيب است اين درختها كه زنده‌اند پس چرا عكس‌هايم رنگ و رويي ندارند‌، مايوس شده بودم، اطرافيان مرا دست مي‌انداختند كه يك دوربين بهتر را امتحان كنم و من مي‌خواستم با همان دوربين پلاستيكی باورنكردنی عكسي بگيرم. روزنامه‌ها را مي‌خواندم و ناگهان متوجه موضوعي شدم، در آن سن و سال، عجيب بود ولي من رويدادها را دنبال مي‌كردم، تابستان 57 بود و از پدرم پرسيدم كه عجيب است چند وقتي است مثلاً يك هفته‌اي است كه از شاه خبری نيست در روزنامه‌ها، جايي صحبتي نكرده، جايي نرفته و ديده نشده است كجاست، پدرم كه از اين سوال من حسابي تعجب كرده بود هيچ جوابي نداشت با سكوت و تعجب گذشت و ما به سفری رفتيم، يادم هست كه فضاي عجيبي حاكم بود يك جور خلاء در روزنامه‌ها و خبرها، بعد از سفر روزنامه‌ها نوشتند كه شاه برای استراحتي يك هفته‌اي تهران نبوده. او مريض بود و خيلي‌ها اين را آن زمان نمي‌دانستند و بعد از گوشه و كنار در خبرها مي‌خواندم كه در شهرهای ديگر شلوغ بوده است.

پيش خودم فكر مي‌كردم كه چقدر خوب بود خبرنگار بودم، اگر خبرنگار بودم اول خودم خبردار مي‌شدم كه دور و برم چه مي‌گذرد - شلوغي‌ها بيشتر و بيشتر شد و انقلاب آرام آرام شكل گرفت، مدارس باز شده بود و يك روز ديدم كه همه عكس‌های شاه و فرح و وليعهد را از صفحات كتابهای درسی پاره مي‌كنند و برای عكس‌هاي شاه شاخ مي‌گذارند. در سكوت عجيبی فقط دلم مي‌خواست دوربينم را همراه داشتم تا از اين صحنه‌ها عكس بگيرم، خجالت مي‌كشيدم، با خودم در كلنجار بودم كه نه، اين اداها به من نيامده است. با آن دوربين پلاستيكی چه مي‌توانستم بكنم، بچه‌ها خيلی تند می‌دويدند و خيلي تند عكس‌ها را پاره مي‌كردند و من نمي‌توانستم از آنها بخواهم كه اين كار را آهسته‌تر انجام دهند تا من عكسي بگيرم، نه، چنين چيزی امكان نداشت و من مي‌ترسيدم كه مرا در حين گرفتن عكس با آن دوربين پلاستيكی، مسخره كنند. تظاهرات‌ خياباني شروع شده بود، بوی ماه مهر، كه بوی كاغذ و قلم و مدرسه بود با بوی دود در هم آميخته بود، فضا و حال و هوای عجيبی بود و من، پيش خودم مي‌گفتم دارم يكی يكی اين فرصت‌هاي ناب را از دست مي‌دهم: اگر مي‌توانستم با همين دوربين پلاستيكي كوچك عكسی بگيرم و اين خاطره‌ها را جوری ثبت كنم. لحظه‌ها پشت سر هم مي‌امدند و مي‌رفتند، اوايل شلوغي‌ها و بيشتر راهپيمايي‌ها شب‌ها برگزار مي‌شدند كه به همين خاطر نمي‌توانستم تصويري را ثبت كنم. صداي شليك تيرها و فريادهاي الله اكبر در فضای محرم طنين انداز بود و من مانده بودم و آن دوربين پلاستيكي كوچك و شور و شوق اينكه بالاخره از اين ماجراها عكسي بگيرم به يادگار اما همان زمان، حتي چنين اجازه‌اي به من ده يازده ساله داده نمي‌شد كه بيرون بروم و از طرف ديگر اين آرزو و فكر براي خودم هم مسخره مي‌آمد: من و آن دوربين پلاستيكی كه خيلي‌ها فكر مي‌كردند اسباب بازيي بيش نيست چه كار مي‌توانستيم بكنيم؟ مي‌خواستم به آنها ثابت كنم كه نه، مي‌شود با آن دوربين كذايي هم عكس‌هايي درست و حسابي گرفت. مي‌خواستم اين را نه به خودم كه به همه‌ی آنهايي كه مي‌گفتند با اين دوربين نمي‌شود عكس درست و حسابي بگيري ثابت كنم كه مي‌شود - به هر حال قبلاً با آن عكس‌هاي رنگ و رو رفته‌اي از درخت‌ها گرفته بودم - بالاخره يك روز كه صدای تظاهرات و شعارهاي مردم را شنيدم، دل به دريا زدم و دوربينم را برداشتم و بي آنكه از كسي اجازه بگيرم زدم از خانه بيرون.

حس عجيبي داشتم، فكر مي‌كردم يكی از خبرنگاران عكاس يكي از روزنامه‌ها هستم، فكر مي‌كردم سردبير از من خواسته است كه براي شماره‌ی آن روز عكس خوبي بگيرم و من به خودم مي‌گفتم كه تابان حواست را جمع كن، فكر كن كه اينها، اين مردان و زنان كه در حال راهپيمايي‌اند همان درختان سبز تنومندی هستند كه تنها برای يك لحظه پيش چشم تو مي‌ايستند تا تو از آنها عكسي بگيری! پيش خودم اينها را مي‌گفتم و جلوتر از تظاهر كنندگان راه مي‌رفتم، من به دنبال يك فرصت خوب مي‌گشتم، مي‌خواستم يكي دو تا عكس خوب بگيرم و برگردم، مي‌خواستم عكس ها را به روزنامه‌ی خيالي‌ام برسانم براي چاپ. پيش خودم تكرار مي‌كردم: بايد در يك موقعيت خوب كه نور خوبي‌ هم داشته باشي، يك لحظه بنشينی و مثل عكاس‌هايي كه در تلويزيون ديده‌اي عكس را بگيری. ديگر برايم مهم نبود كه مردم چه مي‌گويند و چه خواهد شد، يك لحظه، نشستم و نفسم را در سينه حبس كردم و گفتم هر چه بادا باد ... عكس گرفتم ... چند قدم جلو تر رفتم و آنجا هم، نشستم و عكسي گرفتم وقتي روی پاهايم ايستادم با خودم فكر كردم من هم اين انقلاب را برای روزنامه‌‌ای در آينده ثبت مي‌كنم - دل توي دلم نبود، آيا اين بار توانسته‌ام عكس خوبی بگيرم؟


عكسی كه در اينجا مي‌بينيد، يكي از همان عكسهاست و من - همان پسرك ده يازده ساله‌اي كه دلش مي‌خواست وقتي كه بزرگتر شد عكاس يا خبرنگار شود و برای روزنامه‌ها و مجلات كار كند - برای اولين بار توانسته بودم از درختانی زنده و بيدار، محكم و تنومند و سبز كه حركت مي‌كردند و فرياد مي‌زدند «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامي» عكس بگيرم.


مطالعه اين مطلب را به دوستان خود توصيه کنيد ...

«« صفحه‌ی اصلی


     Blog Powered by: www.blogger.com  

© Copyright 1998 - 2008, Taban Khajeh Nassiri. All rights reserved.

اعلاميه کپي رايت ما