كلارا كرمی
حالا كه تصميم گرفتم مطلبي براي روايتي از فرهنگ و هنر بنويسم شايد بد نباشد قبل از هر چيز به معناي واژهی «فرهنگ» بپردازم. اطمينان دارم بسياري از ما از اين واژه بسيار استفاده ميكنيم بدون آن كه بدانيم يعني چه و چه بسا افراد بي فرهنگي كه به زعم خودشان در اين عرصهی بسيار حساس انساني، بازار را آشفته ديدهاند، تاخت و تاز میكنند و چه سودهای معنوی و مادی كلانی كه صاحب نمیشوند. دربارهی واژه فرهنگ، سخن بسيار است كه فقط بطور مختصر به آن مي پردازم.
فرهنگ، يك واژهی فارسي است مركب از دو جزء «فر» و «هنگ» كه در مفاهيم مختلف مانند: دانش و دانايي، خرد و حرفه و هنرو ادب و … بكار میرود در اصطلاح روشنفكران، «با فرهنگ» مترادف با «مبادي آداب»، «اهل مطالعه» و «خوش مشرب» است كه مخالف آن «بي فرهنگ» مترادف با «بي تمدن» است و فرانسوي ها آن را بكار ميبرند. (فرهنگ و اقوام ايران زمين – مولف دكتر اميد شيوا)از سوي ديگر، فرهنگ، به عنوان مجموعه رفتارها، ارزش ها و دستاوردهاي انسانی اعم از مادی و غير مادی در نظر گرفته میشود. به روايتي ديگر، فرهنگ يعني داشتن علم و دانش نسبت به انجام كار يا رفتار بخصوصي، مثلاً داشتن فرهنگ شهر نشيني، داشتن فرهنگ آپارتمان نشيني و داشتن فرهنگ رانندگي و ….
در اينجا بايد با كمال تاسف اعتراف كنم كه جامعة ما فرهنگ، دانش، ادب و آداب خيلي چيزها را نياموخته و به بي راهه رفته و میرود. در اين رابطه شايد بد نباشد اشارهای به كتاب خوب و خواندني «جامعه شناسي خودماني» نوشتهی آقاي حسن نراقي داشته باشم. ايشان در آن جا بسياري عادات فكري، رفتاري و «فرهنگي» ما ايرانيان را زير ذرهبين برده و آن ها را به نقد میكشند كه البته هنوز از ديد من جاي بسط و بحث دارد. اما از جمله عادات و رفتارهاي شخصي و اجتماعي ما كه از چشم تيز بين ايشان پنهان نمانده اند به قرار زيرند: حقيقت گريزي و پنهان كاري ما، خود محوري و برتري جويي ما، قانون گريزي و ميل به تجاوز ما، حسادت و حسدورزي ما، رياكاري و فرصت طلبي ما، همه چيز داني ما….
اگر صادقانه بپذيريم كه همهی نكات بالا و بسياری ديگر، در مورد ما ايرانيان صادق است بايد اعتراف كنيم كه ما - بر خلاف ادعاي خيلي ها - بهترين مردم جهان نيستيم و همين خصوصيات، در بسياري از عرصههای زندگي منجر به هرج و مرج، بي قانوني، پايمال شدن حقوق مادي و معنوي انسان ها و هموار شدن راه براي تاخت و تاز افراد سودجو و بي وجدان مي شود.
اما برگرديم به فرهنگ و هنر خودمان كه جاي سخن بسيار دارد. معمول است كه مي گويند: «كليهی حقوق مادي و معنوي هر اثر ادبي، فرهنگي و هنري، متعلق به خالق اصلي آن اثر مي باشد.» فرقي نمي كند كه آن اثر، يك مجسمه، يك نقاشي، يك شعر، يك داستان، يك موسيقي، يك فيلم نامه يا يك نمايشنامه باشد. اگر آن كار - با اجازه و موافقت خود پديد آورنده - در جايي به نمايش گذاشته شده يا به نوعي توليد يا مطرح مي شود، بايد خالق واقعي آن اعلام شده و حقوق مادي آن نيز به وي پرداخت شود كه خوب، تقريباً در همه جاي دنيا اين كار، بطور متعارف و بسيار بديهي انجام مي شود و افراد، حتي به مغزشان هم خطور نمي كند كه كار كسي را به نام خود يا يك فرد ثالث تمام كنند و بفروشند چه برسد به آن كه عملاً مرتكب يك سرقت هنري شوند. كاري كه ارتكاب به آن اكنون در ميان هموطنان ما در داخل و خارج از ايران، ديگر قبح و خجالتي ندارد (مثلاً موسيقی ترانههايي كه از ملل ديگر برداشته شده و روي آن كلام فارسي ميگذارند و روانه بازار ميكنند). در اين جا همان بحث قديمي «كپي رايت» مطرح است. بالاخره مملكت ما هم قوانيني – اگرچه قديمي - براي كپي رايت دارد كه متاسفانه ظاهراً آن طور كه بايد و شايد نظارتي به اجراي دقيق و عادلانه و به موقع آن اعمال نمي شود. خيلي دوست داشتم علت اين بي اعتنايي را بدانم.
اخيراً براي چندمين بار شاهد يك سرقت هنري بودم كه يك بار ديگر، موضوع حقيقت گريزي و پنهان كاري ما، خود محوري و برتري جويي ما، قانون گريزي و ميل به تجاوز ما، حسادت و حسدورزي ما، رياكاري و فرصت طلبي ما را برايم تداعي كرد و اين كه اين «فرهنگي نمايان» و «هنرمند نمايان»، ادب، آداب و دانش و يك رفتار فرهنگي- هنري را نمي دانند و روزي با پاي خودشان به تله مي افتند.
شايد شبكهی تلويزيوني ماهوارهاي «مهاجر» (MITV) و برنامهی «ستارهی مهاجر» كه مثل ساير برنامههای آن شبكه در ايران تهيه و توليد مي شود را بشناسيد. در اين صورت، تهيه كننده و مجري اين برنامه آقاي فرشيد نوابي و همسر «واقعاً هنرمند» ايشان خانم الهام چرخنده هم معرف حضورتان هستند. «ستاره مهاجر» كه در طي مسابقه هايي در جستجوي استعدادهاي جوان در زمينة خوانندگي است خود را «امين مردم» معرفي مي كند و به ظاهر اصلاً نمي خواهد كه «حق كسي پايمال شود!» اما نميدانم چرا وقتي كه چندي پيش يكي از شركت كنندگان در مسابقه، نام آقاي فرشيد نوابي را به عنوان سرايندة ترانهی «شعر كوچه» ذكر كرد، ايشان نگفتند كه اين شعر، سروده ايشان نيست و با كمال افتخار تاكيد كردند كه قبلاً هم اين كار را خودشان اجرا كرده اند و از خواننده براي انتخاب آن و براي اجراي آن در اين مسابقه سپاسگزاري كردند! آيا اين فرصت طلبي، رياكاري، قانون گريزي و تجاوز به حقوق ديگران نيست؟
جالب اين جاست كه ايشان ادعا مي كنند در سال 66 اين كار را در كنسرتي در شهر چالوس اجرا كردهاند! هر عقل سالمي مي داند و همه به خاطر داريم كه در آن سال ها موسيقي پاپ و ساز و آواز و كنسرت …. در كار نبود زيرا از نظر قانوني، ممنوع اعلام شده بود. شايد منظور ايشان از كنسرت، يك جمع كوچك خانوادگي بوده است!
چيزي كه براي من مسلم است اين است كه ترانه ي «شعر كوچه» اقتباسي از سرودة معروف شادروان فريدون مشيري است كه با اجازه و موافقت خود ايشان توسط آقاي تابان خواجه نصيري سروده شده و همچنين آهنگ آن در تابستان 66 توسط خود ايشان ساخته و تنظيم شده است. مدارك زيادي براي اثبات اين مدعا وجود دارد. در آن سال ها اين كار و چندين كار ديگر آقاي خواجه نصيری و با اجراي گيتار خودشان روي نواري با يك كيفيت نه چندان خوب ضبط شد و معلوم نيست از دست كدام رفيق يا نارفيق سر از ناكجا آباد در آورد و عملاً طرفداران بسياري هم پيدا كرد!
قبلاً هم سارقان هنري ديگري از قبيل هومن بختياري، وحيد حاجي تبار و فريدون هم مجوز توليد و اجراي اين كار را از وزارت محترم ارشاد اسلامي گرفتند و حقوق مادي و معنوي آن را بردند و خوردند و نامي از خواجهنصيري نبردند! اين در حالي است كه خالق اصلي، هرگز اين مجوز را دريافت نكرد. اي كاش آقاي خواجهنصيري هم مي دانست بايد از چه راهي وارد شود! جالب اين جاست كه آقاي فرشيد نوابي، بعد از صحبت ها و بحث هاي طولاني تلفني و شنيدن استدلالهاي متعدد باز هم حاضر نشدند بگويند كه اين كار سرودة ايشان نيست. باز هم حقيقت گريزي و پنهان كاري ما! البته كاملاً موقعيت ايشان را درك مي كنم، نه به اين مفهوم كه كار ايشان قابل توجيه است. شايد اگر هر كس ديگري هم جاي ايشان بود، ميكروفوني در دست داشت، تهيه كنندة يك برنامة تلويزيوني بود و ادعاي هنرمندي و امين بودن هم داشت نيز به اين راحتي از موضع خود پايين نميآمد. هرچه باشد موضوع آبرو و حيثيت مطرح است و به خيال ايشان دست آقاي خواجهنصيري هم كه به جايي بند نيست!
به شما پشنهاد مي كنم اگر وقت كرديد سري به اين شبكه و اين برنامه بزنيد و از اشعار «پر مغز و پيچيدة» خانم الهام چرخنده كه در پايان هر برنامه پخش مي شود لذت ببريد! البته اگر چيزي از آن نفهميديد حتماً به عقل و فهم خودتان شك كنيد زيرا به گفتة ايشان در جواب به انتقاد تلفني يك بيننده، «درك و فهم اين سروده ها نياز به تفكر و زمان زيادي دارد» كه ظاهراً از عهدهي هركسي بر نميآيد! براي مثال، من كه هنوز نفهميدم « خوردن گِل انگشتر خدا » چه مفهومي مي تواند داشته باشد! البته مادر ايشان ظاهراً همة اين سرودهها را به خوبي درك مي كنند كه در طي يك تماس تلفني پر هيجان و احساسي با برنامه، دخترشان را به عنوان معلم و آموزگار خود تلقي مي كنند! اشكالي ندارد، هر چه باشد مادر است!
به هر حال شايد بد نباشد كه من هم نكتهاي به فهرست طويل آقاي حسن نراقي اضافه كنم و آن هم تمايل شديد به چاپلوسي ما - كه البته بي ارتباط با فرصت طلبي ما هم نيست – و پايين بودن سطح توقع و انتظار ما كه خيلي ها گمان مي كنند هر چيزي را مي توانند به خوردمان بدهند!
چه خوب گفت خواجهی شيراز كه:
نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند نه هر كه آئينه سازد سكندري داند نه هركه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاه داري و آئين سروري داند …. هزار نكتة باريك تر زمو اينجاست نه هركه سر بتراشد قلندري داند