كلارا كرمی
آتش بس، نوشته و كار تهمينة ميلاني كه ظاهراً پر فروش ترين فيلم اكران شدة چند ماه اخيرتهران بوده است داستان آشنايي، ازدواج، زندگي و سرانجام، تصميم به جدايي يك زوج جوان اين پايتخت است. سايه و يوسف كه هر دو تحصيل كرده و در زندگي كاري، بسيار فعال و موفق هستند و زندگي مرفهي را مي گذرانند، به دنبال يك دعواي كاري با يكديگر آشنا شده، پس از مدت كوتاهي، تصميم به ازدواج گرفته و از همان روز اول با دعوا، لجبازي ها، طعنه ها و كنايه ها و خودخواهي هاي طرف مقابل روبرو مي شوند كه البته نقش دوستان نزديك شان احمد و لاله هم در اين ميان بي تاثير نيست. پا در مياني هاي خانواه هم چاره اي براي مشكلات آنان نمي شود. سر انجام پس از دو سال و يك روز زندگي مشترك، لاله تصميم به طلاق گرفته و در حاليكه با كلية مدارك و تقاضاي طلاق مي خواهد به دفتر وكيل مدافع خود مراجعه كند، اشتباهاً از مطب يك روانشناس كه در همان ساختمان است سر در مي آورد. در پي آشنايي با پزشك روانشناس و يك گفتگوي مفصل و شرح ماوقع، به توصية پزشك، تصميم مي گيرد شانس ديگري به يوسف بدهد، يوسف هم كه از اين ديدار با خبر شده و او هم سر از مطب دكتر در مي آورد، بعد از بحث و جدلي طولاني، مي گويد به هيچ وجه حاضر به جدايي از سايه نيست و به پيشنهاد روانشناس، راضي مي شود ده روز از همسر خود جدا زندگي كند و در اين مدت، هر دو به توصيه هايي كه پزشك در يك نوار ويدئويي در اختيار آنها گذاشته عمل كنند تا….. فيلم آتش بس هم در تب و تاب فيلم هاي طنز و كمدي كه مدتهاست سينماها را قبضه كرده اند و به واقع فروش خوبي هم دارند، به روي اكران آمده است و بايد گفت بر خلاف آنچه از كارهاي پيشين تهمينة ميلاني مي شناسيم در سطح، باقي مانده و داراي پرداختي ضعيف است. داستان فيلم بطور اقراق آميزي، اقراق آميز و شديداً دور از واقعيت است. شخصيت هاي اصلي كه توسط محمدرضا گلزار و مهناز افشار ايفا شده اند، گرچه ظاهراً از قشر تحصيل كرده و درس خواندة اين اجتماع هستند، به طرز عجيب و غريبي، سطحي، ناپخته، انتقام جو، خودخواه و لجبازند تا حدي كه با هيچ منطقي جور در نمي آيد. اگرچه پزشك روانپزشك (آتيلا پسياني) هم در گفتگوهايش دقيقاً به همين مسئله تكيه مي كند كه اين همان كودك درون شماست كه بيرون مي زند و جلوي منطق شما راگرفته و كارها را خراب مي كند، اما غلو اين مسئله از همان ابتداي آشنايي و حتي پيش از ازدواج، كار را غير قابل باور و غير ملموس مي كند طوري كه اين سؤال مطرح مي شود: چطور ممكن است دو نفري كه از همان ابتدا تا اين اندازه متفاوت، ناهمگون هستند و داراي شخصيت هايي اينچنين متضادند تصميم به ازدواج بگيرند؟ كما اينكه در خود فيلم هم معلوم هم نمي شود اصلاً بر چه اساسي سايه و يوسف با هم ازدواج مي كنند. دعواهاي زناشويي، شكستن اشياء خانه، پاره كردن و دور ريختن لباس ها، لجبازي ها، حسادت ها و دهن بيني هاي هر دو طرف از همان روز اول ازدواج، اين توهم را بوجود مي آورد كه هرگز مهر و عشقي ميان آنها وجود نداشته و هيچكدام كمترين ديدي از جنس مخالف نداشته است. آيا حتي ازدواج شان هم به خاطر لجبازي و «روكم كني!» بوده؟!!! فيلم آتش بس، از سويي مرد سالاري و از سوي ديگر برابري خواهي بخشي از زنان جامعه را نشان مي دهد. يوسف داراي نظراتي ضد و نقيض است، از طرفي يكي از دلايل علاقمند شدن خود به سايه را «پا به پاي مردها كار كردن» او مي داند و از طرف ديگر به پزشك مي گويد: اصلاً مي خوام زنم، چاق باشه، بوي قرمه سبزي بده، من رو تحسين كنه…. خلاصه اينكه مطيع باشه! نگراني يوسف، عطر زدن و مدل هاي عجيب و غريب روسري هاي سايه است!!! سؤال اينجاست كه با داشتن چنين ديدي چطور مي شود شخصيت يك مرد 35 ساله را با يك برنامة ده روزة تراپي در پشت درهاي بسته به ناگاه عوض كرد؟ اصلاً چه اصراري در اين كار وجود دارد و اصولاً چه اجباري بوده كه يوسف با ساية لاغر و فمينيست و زبان دراز كه از پيش رفتارش را مي شناخته ازدواج كند كه كارشان به اينجا بكشد؟ آيا طرح چنين مسائل بغرنج و عميق اجتماعي در قالب محدود يك فيلم طنز در اين سطح مي گنجد؟ يا اينكه واقعاً انتظار داريم معجزه اي اتفاق بيافتد و نشان دهيم اين كارها مي تواند سرنوشت انان ها را تغيير بدهد؟ بحث در اينجا فقط شناخت «كودك درون»، پذيرفتن، كنار آمدن و دست كشيدن بر سر او نيست. محدود كردن اين مسائل، فقط به مباحث روانشناسي، نگاهي سطحي به موضوع است. در اينجا مقوله هاي فرهنگي، تاريخي، اجتماعي، مذهبي و سنتي دخيل هستند و براي نزديك شدن به موضوع هايي از اين دست بايد محتاطانه تر، دقيق تر و عميق تر عمل كرد. ازطرف ديگر، شرح ماوقع از زبان سايه براي پزشك روانشناس، آنقدر به درازا مي شد كه در نهايت، به چالش هايي كه خود او در دوران جدايي با آنها مواجه بوده اصلاً پرداخته نمي شود و فقط يك سوي ماجرا كه يوسف است به نمايش در مي آيد. پس سايه در اين ده روز چه مي كرده و بر او چه گذشته است؟ آيا او هم به نتايجي رسيده و به اشتباه هاي خود كه كم هم نبودند، پي برده است؟ در پايان فيلم كه زوج جوان براي سپاس و قدرداني دوباره به مطب پزشك مي آيد، دوباره روز از نو روزي از نو! كنايه ها و كشمكش ها آغاز مي شود اما در اينجا ديگر معلوم نيست كه ماجرا در واقع، مزاح است يا بازي ست و يا واقعاً اين ده روز جدايي چيزي را تغيير نداده و يا شوخي هاي پشت صحنه است؟!!! به هر حال فيلم، سرشار از صحنه هاي سرگرم كننده، خنده آور، مفرح و غلوآميز و داراي داستاني غير قابل باور و غير ملموس است اما تا به حال، ظاهراً مخاطب خود را راضي نگه داشته است. ايفاگران نقش ها اما بر خلاف آن، بازي هايي قابل باور را ارائه داده اند.