- www.webfaqt.com -
                                 خوش آمديد
                              به سايت رسمي 
                            تابان خواجه نصيري  
   نويسنده، مترجم، روزنامه نگار، پژوهشگر و سخنران  
            در زمينه هاي بازاريابي، بازاريابي اينترنتي   
                 بازاريابي از طريق پست الكترونيك 
  تجارت الكترونيك، مهارت هاي عصر اطلاعات و ارتباطات
  This Blog Only  All Blogs  Tehran - Iran صفحه اول  درباره ما   مقالات   سمينارها   نظرات شما   تماس  
 
آگهی
کنترل
بايگانی
October 2005
December 2005
January 2006
February 2006
May 2006
August 2006
May 2007
June 2007
December 2007
January 2008
June 2008
July 2008
August 2008

تازه ترين مطالب






مطالب اخير

:: مورگان فريمن بستري شد
:: راديو زمانه : بیم‌ها و امیدها در نشر کشورم - عباس ...
:: افت شديد سينمای خنده ايران :‌ ده رقمي است
:: خسرو شکيبايي درگذشت
:: وبلاگ برگردان : انتقاد پذيري
:: تئاتر حرفه اي
:: روايتي از کتابهاي عامه پسند در بازار کتاب ايران
:: پرونده ي «چار خونه» هم بسته شد!
:: کنفرانس خبری استاد شجريان در سالگرد فاجعه بم
:: فرهنگ دانشگاهي ما دچار يك كاستي و نقصان عظيم است














يك ديدار و نقل يك افسانه شهری

تابان خواجه نصيری

پريروز (سه شنبه 25 اكتبر 2005 – 3 آبان ماه 1384) فرصتي شد تا به ديدار دوست عزيزم استاد سيد احمد وكيليان مدير مسئول نشريه‌ی وزين فرهنگ مردم بروم، مطالبي را براي شماره‌ی آينده نشريه كه مراحل نهايي خود را مي‌گذراند آماده كرده بودم كه برايشان بردم. فرصت كوتاهي داشتيم و فقط توانستيم گپ كوتاهي در مورد موضوع مقاله كه همان تاريخ شفاهي و فولكلور اينترنتی بود داشته باشيم. لطف هميشگي استاد شامل حال من نيز بود چون دو نسخه از شماره پيشين مجله (سال چهارم – شماره 13) را هم كه در آن مقاله‌اي داشتم تحت عنوان «دويست سال حضور اندرسن در قلب و ذهن جهانيان» براي آرشيو و كتابخانه‌ام به من تقديم كردند كه جاي تشكر دوباره دارد. استاد ديروز تماس گرفتند و با هم مختصری در مورد مقاله جديد صحبت كرديم و داستان‌هايی كه اخيرا خوانده بودم را برايشان تعريف كردم و از آن جمله اين داستان كه فكر كنم نوشتنش اينجا خالي از لطف نباشد:

چندي پيش در خبرها آمده بود كه راننده‌ای در مسير اتوبان تهران – كرج، با پياده‌اي تصادف می‌كند و به سرعت از محل حادثه فرار می‌كند. چند كيلومتر جلوتر، پليس و مردمی كه ناظر و شاهد اين اتفاق بودند اتومبيل خاطی را متوقف می‌كنند و راننده پس از پياده شدن از اتومبيل، با ناباوری می‌بيند كه مقتول بيچاره چند كيلومتر روی سقف اتومبيل، او (يا به عبارتي قاتل) را دنبال كرده است. جالب است بدانيد كه ديروز در يكي از وبلاگ‌های معروف (و البته پربيننده‌ترين وبلاگ در حال حاضر در دنيا به نام بوئينگ بوئينگ) خواندم كه چند وقت پيش درست عين اين اتفاق براي راننده‌ی نود و سه ساله‌ای در سنت پيترزبورگ، ايالت فلوريدا روي داده است. اينجا را ببينيد! اين راننده هم به عابر پياده‌ای می‌زند و در حالي كه عابر بي جان تا سه چهار كيلومتر به شيشه‌ی جلو‌ی اتومبيل آويزان بوده از محل حادثه فرار مي‌كند. جالبتر اينكه راننده پس از اينكه توسط پليس متوقف مي‌شود مدعي است كه اين آدم از آسمان بر روي ماشينش افتاده است. اگر فيلمي از اين ماجراها ساخته شود، منتقدان نمی‌توانند بگويند اينها تخيلی و تصادفی است، اينها روي داده‌اند و به اين ترتيب تبديل می شوند به افسانه‌های شهری.


مطالعه اين مطلب را به دوستان خود توصيه کنيد ...

سرآغازی برای روايتی از فرهنگ و هنر

تابان خواجه نصيری
فرهنگ و هنر يكی ديگر از علاقمند‌ی‌های من است. در اين يادداشت‌ها از فرهنگ و هنر، ادبيات، شعر، داستان و موسيقی و كتاب خواهم نوشت. من از هفت هشت سالگي شعر و شاعری را دوست داشتم، يادم مي‌آيد كه تازه خواندن و نوشتن را شروع كرده بودم كه دلم مي‌خواست كتابچه شعری برای خودم درست كنم و بالاخره هم اين كار را كردم و پراكنده، اولين نوشته‌هايی را كه در آن زمان فكر می‌كردم چيزي جز شعر نيست در دفترچه‌ی كوچكي گرد آوردم. شاهدم از اين ماجرا برادرم فرداد است كه شايد چند روز بعد از تهيه‌ی دفترچه، آن را به نفع آيندگان مصادره كرد! نمي‌دانم، شايد هنوز آن دفترچه كوچك را پهلوي خودش نگاه داشته باشد. روز مي‌گفت، اين را نگاه داشته‌ام كه يك روزی اگر براي خودت كسي شدی، آن را چاپ كنم تا همه بدانند كه اوايل، چه شعرهاي مزخرفی می‌گفتی! بعد از آن، شعر گفتن و داستان نوشتن را كنار نگذاشتم، اينها علاقه‌های من بود، چطور مي‌توانستم آنها را كنار بگذارم. برايم مهم نبود كه ديگران درباره چيز‌هايی كه می‌نوشتم چه فكری می‌كنند، فكر می‌كردم كه وقتی آدم احساسی دارد يا وقتی فكری و انديشه‌ای در سرش مي‌چرخد، وقتی مي‌تواند بخواند، می‌تواند بنويسد و خوب خيلي حيف است كه ننويسد. پس نوشتم، اما برای خودم و ديگر دفترچه‌ای هم برای نوشته‌هايم درست نكردم، حالا كه رو به چهل می‌روم، دور تا دورم را كاغذ و نوشته‌هايی فراگرفته كه تنها راه باقی‌ماندنشان را در اين مي‌بينم كه آنها را به صورت اين يادداشت‌ها در اين وبلاگ‌هاي متعدد بياورم. نمي‌دانم تا چه حد موفق مي‌شوم كه اين يادداشتها را جمع‌اوری كنم، اما هر چه باشد، سعی مي‌كنم، آنهایی را در اينجا قرار دهم كه نه فقط خودم، كه ديگرانی هم كه آنها را خوانده يا شنيده‌اند پسنديده‌ باشند. شايد اين از دل نوشته‌هايم به دلتان بنشيند كه اگر اين چنين شد، نظراتتان را برايم بنويسيد، خوشحال مي‌شوم آنها را بخوانم و بدانم.

ما انسانها، فرصت خيلي كوتاهی براي زندگی روي اين كره‌ی خاكی سبز و آبي داريم. چقدر حيف كه از كنار هم می‌گذريم و در طول عمر فقط عده محدودی را در دايره دوست و آشنا و اعضای خانواده می‌بينيم و درك می‌كنيم.

كره‌ی زمين شايد می‌توانست جای بهتری برای زيستن باشد اما چقدر حيف كه اين دنيا پر شده است از دروغ و نيرنگ و فريب، پر از جنگ و جدال و خون و خونريزی و ظلم و بی عدالتی. با اين يادداشت‌ها، نمی‌خواهم از واقعيت‌ها فرار كنم، اما پناه می‌برم به خلوتی با خدا و از برای او مي‌نويسم و از زيبايی‌هايی كه او آفريده است می‌نويسم. می‌خواهم ذره‌بين دلم را بر روی كوچكترين حركت‌های زيبا او و مخلوقات او قرار دهم و از آنها بنويسم.اين نوشته‌ها را تقديم می‌كنم به او كه به هر دليلی فقط اوست كه می‌داند خالق همه چيز است.


مطالعه اين مطلب را به دوستان خود توصيه کنيد ...


     Blog Powered by: www.blogger.com  

© Copyright 1998 - 2008, Taban Khajeh Nassiri. All rights reserved.

اعلاميه کپي رايت ما