تابان خواجه نصيری
چند روز پيش، خانم تابش، از دوستان و همكاران قديميام اين فايل پاور پوينت را برايم ارسال كردند. فكر كردم ديدن و مطالعه آن شايد براي شما هم جالب باشد. براي دريافت، روي اين لينك، كليك سمت راست را بزنيد و save target as را انتخاب كنيد : دريافت فايل ...
«يك زن، يك مرد» برداشتی آزاد از نمايشنامه «انسان نيك سچوانِ» برشت است كه به كارگردانی آزيتا حاجيان در تالار اصلی تآتر شهر به اجرا درآمد. اين نمايش، پيشكشی بود به شادروان حسين پناهی كه بازي و چهرهاش را همه میشناسيم. «يك زن، يك مرد» كاری بود بسيار پركار و پر زحمت و میتوانم بگويم از معدود اجراهای بسيار خوبي بود كه شخصاً در سه سال گذشته ديدهام. هم سرگرم كننده بود و هم تكان دهنده و آموزنده، همان برداشت و هدفي كه برشت از كار تآتر داشت. او هم ميخواست كه تماشاي يك نمايش اگر نمي تواند انسان را متحول كند حداقل بايد بتواند او را به فكر بيندازد. تآتر، فقط زماني مي تواند آموزنده باشدكه سرگرم كننده هم باشد. برشت براي كساني مي نوشت كه «از درآورد كلاهشان در تآتر، ابايي نداشته باشند!» نگارش اين نمايشنامه تراژدي تمثيلی كه در واقع، «انسان خوب سچوان» نام دارد و در فارسي به اشتباه، «زن نيك ايالت سچوان» ترجمه شده در سال 1926 آغاز در 1941 تكميل شده و در 1943 براي اولين بار در تآتر شهر زوريخ به روي صحنه رفت.
شن تا زن خوب ايالت سچوان چين است كه اگرچه نانش را از راه تن فروشي بدست میآورد اما به خواهش وانگ آبفروش، به سه رب النوع بي سر و سامان، كه ايالت به ايالت در جستجوي يك انسان نيك هستند و او را پيدا نمي كنند، جاي خواب و استراحت مي دهد و با پول كلاني كه به عنوان پاداش از آنها مي گيرد، يك مغازه توتون و سيگار فروشي براي خودش دست و پا ميكند. اما اين كار شرافتمندانه جديد بزودي برايش باعث دردسر شده و مفت خورها و انگلها از ساده دلي او سوءاستفاده كرده و خانه و مغازهاش بزودي تبديل به پناهگاهي براي آنان ميشود. شن تا كه ديگر نه راه پس دارد و نه راه پيش، شويي تا پسر عمو يا پسر دايي (حاجيان، اين فيگور را به عنوان برادر شن تا يه صحنه برده) را خلق ميكند كه در مواردي حق او را از ظالمان و مفت خورها ميگيرد. اما در اينجا پاي عشق به ميان ميآيد و شن تا عاشق سون، خلبان بيكار مي شود… و بقيه ماجرا!
«انسان نيك سچوان» موقعيت انسانهايی را به نمايش ميگذارد كه در اجتماعي فقير زندگي ميكنند و اين سؤال را مطرح مي كند كه: انسان چگونه ميتواند با وجود فقر، درستكار باشد و به زندگي ادامه دهد؟ در پايان نمايش نيز، شن تاي درستكار به پاي ميز محاكمه همان رب النوعها كشيده ميشود و بايد پاسخگوي اعمال خود باشد. نمايشنامه پايان مشخصي ندارد و تماشاگر بايد خود، قضاوت كند و نتيجهای برای آن بيابد.
حاجيان با رعايت اصول بكارگيری سبك فاصلهگذاري برشتي (تآتر اپيك)، به بازي گرفتن همسرايان و همينطور به بازي گرفتن تماشاچيان، نمايشش را از چهارچوب قاب صحنه بيرون مي كشد و به داخل سالن و بين مردم ميبرد. همچنين با استفاده از المان راوي (كه خود حاجيان اجرا میكند) و تعويض دكورها در مقابل چشم تماشاگر، اين فاصلهگذاري باز هم بيشتر رعايت ميشود. استفاده از موزيك زنده در حاليكه نوازندگان هم ديده ميشوند فضايي ملموس و خوشايند پديد ميآورد. مريلا زارعي كه دو نقش شن تا و شويي تا را بطور تنگاتنگ همزمان با هم ايفا مي كند، باری سنگين، بر دوش دارد كه بخوبي از پس آن بر میآيد. فقط در صحنه پاياني خودش بيش از اندازه تحت تاثير تقش قرار ميگيرد طوري كه اشك در چشمانش حلقه ميزند و كم مانده از چشمانش سرازير شود. طبق مطالعه و تجربهی شخصی، ميدانم كه در تآتر برشتي، يك بازيگر هيچوقت زياد در نقش خود گم نميشود و همواره به تماشاگر نشان ميدهد كه اين يك نمايش است و خود او نيست. اين همان تكنيك برجستهای است كه هلنه وايگل Helene Weigel همسر برشت، بطور استادانهای به آن تسلط داشت. او در حين اينكه بر روي صحنه بسيار قابل باور بود، نشان ميداد كه اين خود او نيست بلكه نقشي است كه بازي ميكند. برشت، عقل تماشاگر را مخاطب قرار ميدهد و نه احساس او را. در اين ميان بايد به بازي سوسن مقصود لو در نقش شين رخت شور، ارژنگ امير فضلي در نقش رب النوع و نادر سليماني در نقش شوفو اشاره كنم كه بازي هاي خوبي را ارائه دادند.
«يك زن، يك مرد» روي هم رفته كاري بسيار منسجم و قوي است اگر چه هنوز نميدانم چرا نام اصلي نمايشنامه را تغيير دادهاند! با آن عبارت همسرايان كه در جايي مي گويند: «مردم به تآتر ميآيند كه يك شب را خوش بگذرانند»، هم شخصاً زياد موافق نيستم. از ديد من، رفتن به تآتر شايد نوعي سرگرمي فرهنگي و يا حتي يك فعاليت فرهنگي مصرفي باشد اما بسيار فراتر از خوش گذراني صرف است، چرا كه براي خوش گذراني مي شود به مهماني يا پارك رفت يا مثلا يك فيلم كمدي را تماشا كرد. در پايان، اجراي همسرايان را داريم كه مي خوانند:
(…) زين دو رنگي، ناگزيرم ناگزير خود از اين نيرنگ، سيرم سير، سير مرد گه نامرد اين من نيستم اي دريغا مردم و زن نيستم چيستم من چيستم من كيستم حيف از آن عمري كه بي من زيستم
نمايش «يك زن، يك مرد» براستي ارزش آن را داشت كه دوبار يا بيشتر ديده شود، چون در كارهاي خوب و قوي هميشه چيزهاي جديد براي كشف كردن وجود دارند. ريزه كاري هاي نگارش متن اصلي، متن جديد و ساخته و پرداخت هاي كارگردان و بازي ها اين ارزش و مقام را به اين كار مي داد.
كلارا كرمی
واي به روزگاري كه مسئلة چشم و هم چشمي در جامعة ما ايرانيان به ميان آيد و از آنجايي كه در تقليد و چشم و هم چشمي يد طولايي داريم گاه دست به كارهايي مي زنيم كه نه مي دانيم «يعني ي ي ي چه!» و نه در واقع اعتقاد قلبي به آن داريم.
برره اي ها هم كه تا همين چند وقت پيش اصلاً هنر و خصوصاً تآتر را «قرتي بازي» و «جنگولك بازي» وهنرمند را «قرتي» و «جنگولك» مي دانستند، براي آنكه از شرره اي ها عقب نمانند، حالا ديگر اهل هنر و تآتر هم ميشوند. اين هم واقعاً نمونة ديگري از خصوصيات «جامعة هنري» ماست. در واقعيت زندگي ما هم تا جايي كه من در چند سال اخير شاهد آن بودهام، تا نزديك جشنوارهاي، چيزي ميشود همه به ياد آن ميافتند كه حتماً آنها هم بايد كاري بكنند و حتماً بايد «در صحنه» حضور داشته باشند تا از قافله عقب نمانند. البته و صد البته كه براي حضور در فسنيوال، بايد از هفت خوان رستم گذشت اما اگر يكبار وارد شدي و اسم دركردي، ديگر از اين به بعد بازي هستي! بخصوص اگر «حركات موزون» را هم يك جوري وارد كار كرده باشي!
اما انتخاب بازيگر. در برره هم كه جامعهاي بسته است و خلاصه باند بازي يك اپيدمي مزمن شده، تا عضو خانواده و باندي نباشي يا آنكه آشنا و نداشته باشي كلاهت پس معركه اسنت اما اگر دوست و رفيق داشته باشي يا حد اقل «سفارش شده» باشي، ميداني كه حتي اگر فقط بتواني «اداي سوسك» را درآوري بالاخره بازيات مي دهند. واقعيت آنست كه ميتوانم به جرات بگويم معدود هستند كارگردانهايي كه دنبال استعداد ها و چهرههاي تازه و هنوز ناشناخته باشند و با يك تست بازيگري تيم شان را انتخاب كنند. آنها اكثراً كسي را «بازي مي دهند» كه يا عضو باند خودشان باشد، مجيزشان را بگويد و نقش نوچه را برايشان بازي كند و يا سفارش شدة كسي باشد. در اينجا هم اگر كسي اهل «پاچه خاري» و باند بازي نباشد و تآتر را فقط به خاطر عشق به اين هنر بخواهد، كلاهش پس معركه است. اين را از روي تجربة شخصي مي گويم!
اما بازيگران با تجربه تر. آنها كه معمولاً انتظار ميرود حرفهايتر (نه به معناي آنكه نانشان را از راه تآتر در آورند، بلكه منظور، داشتن اخلاق، دانش و مهارت هاي كاري است) هم كار كنند، داستان خودشان را دارند. بايد به همه سازشان برقصي: دير سر تمرين مي آيند، زود از سر تمرين مي روند، وقت ديگران را تلف مي كنند، هزارتا شرط و شروط و منت ميگذارند و و و…، درست مثل بررهايها! و تو اگر به عنوان يك بازيگر ناشناخته، كوچكترين اعتراض يا ابراز وجودي بكني، از چشم كارگردان و باند كاركشتة دوستان، ميافتي و از دور خارج ميشوي حتي اگر خيلي با استعدادتر از خيلي ها و يا حتي از خيلي هاي شان تجربة بيشتري روي صحنه داشته باشي! البته آقاي مديري و نويسندگان اين كار هم صد در صد از روي تجربة چند ساله اين موضوع را بصورت اقراق آميزي به نمايش در آوردهاند كه واقعاً قابل لمس است.
از آنجايي كه تعريف و تشويق صادقانة دور از «پاچه خاري» زياد در ميان ما رسم نيست، فكر ميكنيم اگر از كسي تعريف كنيم، سرمان سوار ميشود، كه البته متاسفانه گاهي همينطور هم هست. خلاصه آنكه مرز تعريف و تحسينِ صادقانه و مجيز گفتنِ با غرض و مرض، در فرهنگ ما واقعاً معلوم نيست. البته شنوندة باهوش، كه منتظر مجيز نباشد، تفاوت آن را تشخيص مي دهد.در برره هم قرار است هيچكس به روي خود نياورد كه كيانوش باسواد و روشنفكر، از همه بهتر و بيشتر ميفهمد و هر چه باشد خوب مي داند كه كار روي صحنه هزار دردسر دارد و آنطور كه برره اي ها فكر ميكنند فقط روي صحنه رفتن و اطوار در آوردن نيست. بالاخره هم انتخاب متن و انتخاب بازيگر و كارگرداني و دراماتورگي و ….همه و همه به گردن خودش مي افتد. اما چه فايده كه برره اي ها مثل همة كارهاي ديگرشان هر كار كه خودشان بخواهند مي كنند و تابع هيچ نظم و قانوني نيستند، تمام مدت با كارگردان كل كل ميكنند و اصلاً كيانوش را آدم به حساب نميآورند، چرا كه حا لا ديگر، خودشان همه چيز دان و همه فن حريف شده اند. از آنجايي هم كه خودشان را هنرمند و باستعداد ميدانند حتماً ميخواهند در فستيوال فيلم هم شركت كنند. اما كيانوش بيچاره كه ديگر به سر حد جنون رسيده و نه راه پس دارد و نه راه پيش، بايد اول اين را كه زاييده بزرگ كند! نويسندگان برره يادشان رفت بگويند:كسي چه مي داند، شايد كيانوش، بعد از اين همه ماجرا و دردسر و بدبختي، در هفت خان رستم گير كند و اصلاً در بازبيني، قبول نشود! پس در آن صورت، بايد گروه تآتر برره هم مثل خيلي گروههاي ديگر، بار و بنديلش را جمع كند و خستگي كار به تنش بماند!