در طي سالهای اخير تعدادي از دوستان از من اين سوال را پرسيده اند که به نظر من يک بلاگ پست عالي چه جور پستي است، از من میخواستند که نمونه هايي که به نظرم میآيد را ارائه دهم. مرتضي در
وبلاگ سرسام مطلبي دارد تحت عنوان «
هنر تدريس»، آن را خواندم و فکر کردم در اينجا براي دوستان بنويسم که به نظر من آنچه مرتضی نوشته است يک پست عالي است. در سرتاسر بلاگستان فارسي اگر بگرديد مثل آن کم پيدا میکنيد. به نظرم تدريس يک کار حرفه اي است و مدرس بايد در کارش حرفه ای باشد. تدريس يک فن است و البته يک هنر. استاد بايد به اين فن و هنر و حرفه، تسلط و احاطهی کافي داشته باشد. تدريس يک فرهنگ است که بايد در جامعه دانشگاهي ما هويتمند شود.
متاسفانه در فضای آموزشی ما در ايران امروز در طي سالهاي گذشته (بيست، سي، يا حتي چهل سال گذشته تا جايي که میدانم)
دانشجوي ما به دنبال جزوه نويسي و کپي برداشتن از جزوات ديگران، پاس کردن سريع السير دروس مختلف و در نهايت نمره گرفتن بوده است، چيِزي که به نظر من نمونه ای است از
يک بی فرهنگي رايج در فضاي آموزشی ما. از طرف ديگر، هستند در ميان استادان، افرادي که جزوه خواني و از رو خواني، تند تند گذشتن از مباحث و سرفصل ها و ... را عين استادي خود میدانند که اين هم از همان
بي فرهنگي رايج رنج میبرد. به نظرم اين يک درد بي فرهنگي است که ما در جامعه آموزشیمان دچارش شدهايم. اجازه دهيد يک مثال بزنم. ما در کشورمان راهنمايي و رانندگي داريم. خيابان و بزرگراه داريم، علائم و قواعد رانندگي (بين المللي) هم داريم، محل هاي عبور عابر پياده داريم، و تعداد بسيار زيادي خودرو و يک عالم راننده. اما آیا تمام رانندگان (حرفه اي و غير حرفهای) ما، دارند اين قواعد را رعايت میکنند؟ آيا عابران پياده مان دارند قواعد راهنمايي را رعايت میکنند؟ آيا موتورسوارهاي ما دارند همهی اين قوانين را به درستي رعايت میکنند؟ آيا همهي ماموران پليس راهنمايي و رانندگي مان دارند به درستي به وظايفشان عمل میکنند؟ من اين مثال را میزنم چون فکر ميکنم که خيلي خوب موضوع فرهنگي بودن اين امور را میتواند به ما نشان دهد و به ما ياد دهد. سال پيش در سفر به آلمان، با يک دوست عزيز آلماني صحبت میکرديم و يک جورايي بحث ما کشيده شد به همين موضوع فرهنگي راهنمايي و رانندگي. ميگفت: «ما آلماني ها اين را متوجه شده ايم که اين به نفع ماست که اين قوانين را به درستي رعايت کنيم. من اگر ساعت دوازده شب که همه خيابانها و کوچه ها خلوت هستند و دارم پياده راه میروم برسم به يک چهار راه کوچک که براي عبور از عرض خيابان چراغ برای عابر پياده قرمز است، اين جمله در ذهنم نقش ميبندد که يک آلماني
خوب میايستد و کاري به اين ندارد که خودرويي از خيابان رد میشود يا نه (بخصوص در آن ساعت از شب)» تا چراغ براي عابر پياده سبز شود و آنوقت حرکت میکنم - اين يک نمونه خوب براي احترام گذاشتن به قانون و خود آدم است. در قانون، حقوق و وظايف و حريم ها مشخص میشوند و احترام به اين حقوق، وظايف و حريم ها، يعني احترام به قانون و احترام به قانون، يعني احترام به خود و ديگران ودر نهايت احترام به جامعه.
چه خوب بود که ما ايراني ها هم میتوانستيم اين حريم ها را رعايت کنيم. بگذاريد باز هم مثالي بزنم از حريم در راهنمايي و رانندگي در آلمان: میدانيم که در راهنمايي و رانندگي يک فاصله ای بين دو خودرو که پشت سر هم در يک لاين (
رانندگي بين دو خط) حرکت میکنند رعايت میشود. از نظر رانندهي آلماني، اين فاصله، يک حريم است، او به حريم اتومبيل جلويي وارد نميشود و انتظار دارد که اتومبيل پشت سري هم همين حريم را براي او قايل باشد و به فضا و حريم او تجاوز نکند. به اين ترتيب است که اگر از بالا اتومبيلهايي که در يک خيابان يا بزرگراه، بخصوص در آلمان، در حال حرکت ببينيم، آنها را در يک نظم فوق العاده، در حال حرکت خواهيم يافت. آنها اين را متوجه شدهاند که اين به نفع همه است که از اين
فرهنگ برخوردار باشند. برگرديم به خيابان هاي شهر تهران خودمان. چه فرهنگي در ميان مردم ما جاري و ساری است؟ موتورسيکلت ها را میبينيد که در مقابل چشم مامورين راهنمايي و رانندگي از چراغ قرمز عبور میکنند؟ آنها را میبينيد که از هر طرفي که بخواهند با هر سرعتي که تمايل داشته باشند حرکت میکنند. برايشان مهم نيست که اينجا محل عبور عابر پياده است! برايشان مهم نيست که اينجا پياده رو است! برايشان اهميت ندارد که اين خيابان، يک خيابان يک طرفه است! خودروها را می بينيد که جلوی چشم مامورين راهنمايي و رانندگي، با اکراه پشت چراغ قرمز میایستند و هي آرام آرام جلو میآيند و کم کم روي خط عابر پياده توقف میکنند، گويي عجله دارند يا که میخواهنند ببينند آنطرف خيابان چه خبر است! برايشان مهم نيست که خط عابر پياده حريم عابر پياده است و آنها دارند به اين حريم تجاوز میکنند. عابرين پياده هم، تلافي ميکنند، درست وقتي که چراغ سبز میشود و نوبت خودروهاست که حرکت کنند، بي توجه به چراغ قرمزي که براي عابر پياده روشن شده است وسط خيابان میآيند و راه را برای عبور خودروها مي بندند. به عبارتي ديگر، به حريم خودروها تجاوز میکنند! اين راهش نيست و همه اين را میدانيم اما هنوز گويا
متوجه نشدهايم که اين قوانين (استاندارد و بين المللي شهرنشيني) برای رفاه حال خودمان، برای حفظ جان و سلامت خودمان وضع شده است. در جامعهی رو به پيشرفت! ايران، ساده ترين فرهنگ ها، نهادينه و هويتمند نشده است. در فضاي اداري مان هم همين است، در فضاي کاريمان هم همين است، در کسب و کار و تجارتمان هم همين است، در فضاهاي آموزشيمان هم همين است، در خورد و خوراک و بهداشتمان هم همين است، در روابط فردي واجتماعي و خانوادگي مان هم همين است و ...
در جامعهی کنوني ايران، در ميان مردم، از هر سطح و طبقه، و متاسفانه در هر موقعيت و شرايطی که در آن باشند، هر نوع تخطي از قانون و قواعد و شکستن حريم ها، اين به نوعي جا افتاده است که مردم براي خطاکاري هايشان، هموارده دليلي غيرموجه و غيرمنطقي مياورند. براي آنکه به هر قيمتي که شده از زير بار مسئوليت شانه خالي کنند. بگذاريد چند مثال هم از اين مورد بياورم: مثلا میگويند «اين قرطي بازي ها کدام است!» «حالا ديگر همهی کارهامان درست شده که بخواهيم اين يکي را مراعات کنيم!» «همه اش تقصير اين دولت است و اين آخوندها!» - کاري به اين هم ندارند که چه دولتي بر سر کار است - با اشاره به اوضاع بد اقتصادی میگويند: «کار نداريم» ، «زندگي بابا خيلي سخت شده» ، «مثل خارجي ها نمیخواهيم عصا قورت داده وماشيني - مثل روبات - باشيم» و خلاصه تقصيرها را مياندازند گردن مقصري که معلوم و مشخص نيست ... اما همه انگار میخواهند خدمت کنند! خوش خدمتي! آنقدر حق و حقوق يکديگر را ضايع کرده ايم که مدام به هم تعارف میکنيم : «نه شما بفراييد!»
دردسرتان ندهم، خلاصه اين که به جای پرداختن به اصل امور و ضوابط، دنبال تعارفيم و روابط !