- www.webfaqt.com -
                                 خوش آمديد
                              به سايت رسمي 
                            تابان خواجه نصيري  
   نويسنده، مترجم، روزنامه نگار، پژوهشگر و سخنران  
            در زمينه هاي بازاريابي، بازاريابي اينترنتي   
                 بازاريابي از طريق پست الكترونيك 
  تجارت الكترونيك، مهارت هاي عصر اطلاعات و ارتباطات
  This Blog Only  All Blogs  Tehran - Iran صفحه اول  درباره ما   مقالات   سمينارها   نظرات شما   تماس  
 
آگهی
کنترل
بايگانی
October 2005
December 2005
January 2006
February 2006
May 2006
August 2006
May 2007
June 2007
December 2007
January 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008





مطالب اخير

:: فرهنگ تدريس
:: چهره ي برجسته سينماي‌ جهان پل نيومن هم رفت
:: ريچارد رايت ‍پينک فلويد بر اثر سرطان درگذشت
:: مورگان فريمن بستري شد
:: راديو زمانه : بیم‌ها و امیدها در نشر کشورم - عباس ...
:: افت شديد سينمای خنده ايران :‌ ده رقمي است
:: خسرو شکيبايي درگذشت
:: وبلاگ برگردان : انتقاد پذيري
:: تئاتر حرفه اي
:: روايتي از کتابهاي عامه پسند در بازار کتاب ايران














فرهنگ تدريس

تابان خواجه نصيری
در طي سالهای اخير تعدادي از دوستان از من اين سوال را پرسيده اند که به نظر من يک بلاگ پست عالي چه جور پستي است، از من می‌خواستند که نمونه هايي که به نظرم می‌آيد را ارائه دهم. مرتضي در وبلاگ سرسام مطلبي دارد تحت عنوان «هنر تدريس»، آن را خواندم و فکر کردم در اينجا براي دوستان بنويسم که به نظر من آنچه مرتضی نوشته است يک پست عالي است. در سرتاسر بلاگستان فارسي اگر بگرديد مثل آن کم پيدا می‌کنيد. به نظرم تدريس يک کار حرفه اي است و مدرس بايد در کارش حرفه ای باشد. تدريس يک فن است و البته يک هنر. استاد بايد به اين فن و هنر و حرفه، تسلط و احاطه‌ی کافي داشته باشد. تدريس يک فرهنگ است که بايد در جامعه دانشگاهي ما هويتمند شود.

متاسفانه در فضای آموزشی ما در ايران امروز در طي سالهاي گذشته (بيست، سي، يا حتي چهل سال گذشته تا جايي که می‌دانم) دانشجوي ما به دنبال جزوه نويسي و کپي برداشتن از جزوات ديگران، پاس کردن سريع السير دروس مختلف و در نهايت نمره گرفتن بوده است، چيِزي که به نظر من نمونه ای است از يک بی فرهنگي رايج در فضاي آموزشی ما. از طرف ديگر، هستند در ميان استادان، افرادي که جزوه خواني و از رو خواني، تند تند گذشتن از مباحث و سرفصل ها و ... را عين استادي خود می‌دانند که اين هم از همان بي فرهنگي رايج رنج می‌برد. به نظرم اين يک درد بي فرهنگي است که ما در جامعه آموزشی‌مان دچارش شده‌ايم. اجازه دهيد يک مثال بزنم. ما در کشورمان راهنمايي و رانندگي داريم. خيابان و بزرگراه داريم، علائم و قواعد رانندگي (بين المللي) هم داريم، محل هاي عبور عابر پياده داريم، و تعداد بسيار زيادي خودرو و يک عالم راننده‌. اما آیا تمام رانندگان (حرفه اي و غير حرفه‌ای) ما، دارند اين قواعد را رعايت می‌کنند؟ آيا عابران پياده مان دارند قواعد راهنمايي را رعايت می‌کنند؟ آيا موتورسوارهاي ما دارند همه‌ی اين قوانين را به درستي رعايت می‌کنند؟ آيا همه‌ي ماموران پليس راهنمايي و رانندگي مان دارند به درستي به وظايف‌شان عمل می‌کنند؟ من اين مثال را می‌زنم چون فکر مي‌کنم که خيلي خوب موضوع فرهنگي بودن اين امور را می‌تواند به ما نشان دهد و به ما ياد دهد. سال پيش در سفر به آلمان، با يک دوست عزيز آلماني صحبت می‌کرديم و يک جورايي بحث ما کشيده شد به همين موضوع فرهنگي راهنمايي و رانندگي. مي‌گفت: «ما آلماني ها اين را متوجه شده ايم که اين به نفع ماست که اين قوانين را به درستي رعايت کنيم. من اگر ساعت دوازده شب که همه خيابانها و کوچه ها خلوت هستند و دارم پياده راه می‌روم برسم به يک چهار راه کوچک که براي عبور از عرض خيابان چراغ برای عابر پياده قرمز است، اين جمله در ذهنم نقش مي‌بندد که يک آلماني خوب می‌ايستد و کاري به اين ندارد که خودرويي از خيابان رد می‌شود يا نه (بخصوص در آن ساعت از شب)» تا چراغ براي عابر پياده سبز شود و آنوقت حرکت می‌کنم - اين يک نمونه خوب براي احترام گذاشتن به قانون و خود آدم است. در قانون، حقوق و وظايف و حريم ها مشخص می‌شوند و احترام به اين حقوق، وظايف و حريم ها، يعني احترام به قانون و احترام به قانون، يعني احترام به خود و ديگران ودر نهايت احترام به جامعه.

چه خوب بود که ما ايراني ها هم می‌توانستيم اين حريم ها را رعايت کنيم. بگذاريد باز هم مثالي بزنم از حريم در راهنمايي و رانندگي در آلمان: می‌دانيم که در راهنمايي و رانندگي يک فاصله ای بين دو خودرو که پشت سر هم در يک لاين (رانندگي بين دو خط) حرکت می‌کنند رعايت می‌شود. از نظر راننده‌ي آلماني،‌ اين فاصله،‌ يک حريم است، او به حريم اتومبيل جلويي وارد نمي‌شود و انتظار دارد که اتومبيل پشت سري هم همين حريم را براي او قايل باشد و به فضا و حريم او تجاوز نکند. به اين ترتيب است که اگر از بالا اتومبيل‌هايي که در يک خيابان يا بزرگراه، بخصوص در آلمان، در حال حرکت ببينيم، آنها را در يک نظم فوق العاده، ‌در حال حرکت خواهيم يافت. آنها اين را متوجه شده‌اند که اين به نفع همه است که از اين فرهنگ برخوردار باشند. برگرديم به خيابان هاي شهر تهران خودمان. چه فرهنگي در ميان مردم ما جاري و ساری است؟ موتورسيکلت ها را می‌بينيد که در مقابل چشم مامورين راهنمايي و رانندگي از چراغ قرمز عبور می‌کنند؟‌ آنها را می‌بينيد که از هر طرفي که بخواهند با هر سرعتي که تمايل داشته باشند حرکت می‌کنند. برايشان مهم نيست که اينجا محل عبور عابر پياده است! برايشان مهم نيست که اينجا پياده رو است! برايشان اهميت ندارد که اين خيابان، يک خيابان يک طرفه است! خودروها را می بينيد که جلوی چشم مامورين راهنمايي‌ و رانندگي، با اکراه پشت چراغ قرمز می‌ایستند و هي آرام آرام جلو می‌‌آيند و کم کم روي خط عابر پياده توقف می‌کنند، گويي عجله دارند يا که می‌خواهنند ببينند آنطرف خيابان چه خبر است! برايشان مهم نيست که خط عابر پياده حريم عابر پياده است و آنها دارند به اين حريم تجاوز می‌کنند. عابرين پياده هم، تلافي مي‌کنند، درست وقتي که چراغ سبز می‌شود و نوبت خودروهاست که حرکت کنند، بي توجه به چراغ قرمزي که براي عابر پياده روشن شده است وسط خيابان می‌آيند و راه را برای عبور خودروها مي بندند. به عبارتي ديگر، به حريم خودروها تجاوز می‌کنند! اين راهش نيست و همه اين را می‌دانيم اما هنوز گويا متوجه نشده‌ايم که اين قوانين (استاندارد و بين المللي شهرنشيني) برای رفاه حال خودمان، برای حفظ جان و سلامت خودمان وضع شده است. در جامعه‌ی رو به پيشرفت! ايران، ساده ترين فرهنگ ها، نهادينه و هويتمند نشده است. در فضاي اداري مان هم همين است،‌ در فضاي کاري‌مان هم همين است، در کسب و کار و تجارت‌مان هم همين است، در فضاهاي آموزشي‌مان هم همين است، در خورد و خوراک و بهداشت‌مان هم همين است، در روابط فردي واجتماعي و خانوادگي مان هم همين است و ...

در جامعه‌ی کنوني ايران، در ميان مردم،‌ از هر سطح و طبقه، و متاسفانه در هر موقعيت و شرايطی که در آن باشند، هر نوع تخطي از قانون و قواعد و شکستن حريم ها، اين به نوعي جا افتاده است که مردم براي خطاکاري هايشان، هموارده دليلي غيرموجه و غيرمنطقي مي‌اورند. براي آنکه به هر قيمتي که شده از زير بار مسئوليت شانه خالي کنند. بگذاريد چند مثال هم از اين مورد بياورم: مثلا می‌گويند «اين قرطي بازي ها کدام است!» «حالا ديگر همه‌ی کارهامان درست شده که بخواهيم اين يکي را مراعات کنيم!» «همه اش تقصير اين دولت است و اين آخوندها!» - کاري به اين هم ندارند که چه دولتي بر سر کار است - با اشاره به اوضاع بد اقتصادی می‌گويند: «کار نداريم» ، «زندگي بابا خيلي سخت شده» ، «مثل خارجي ها نمی‌خواهيم عصا قورت داده وماشيني - مثل روبات - باشيم» و خلاصه تقصيرها را مي‌اندازند گردن مقصري که معلوم و مشخص نيست ... اما همه انگار می‌خواهند خدمت کنند! خوش خدمتي! آنقدر حق و حقوق يکديگر را ضايع کرده ايم که مدام به هم تعارف می‌کنيم : «نه شما بفراييد!»

دردسرتان ندهم، خلاصه اين که به جای پرداختن به اصل امور و ضوابط، ‌دنبال تعارفيم و روابط !


برچسبها: ,



مطالعه اين مطلب را به دوستان خود توصيه کنيد ...



فرهنگ دانشگاهي ما دچار يك كاستي و نقصان عظيم است

تابان خواجه نصيری
در پانزده سال گذشته، یکی از منتقدان سيستم آموزشی دانشگاهی مان بوده ام و هر جا که پیش آمده، در نوشته ها یا مصاحبه هایم این را گفته و به این سوال که چرا تحصیلات دانشگاهی ام را ادامه ندادم گفته اسم که سیستم و فرهنگ دانشگاهی ما دچار کاستی های بیشمار است و به آن نمی شود اعتماد کرد. الان فارغ التحصیلان بسیاری داریم که ببخشید گاومیش را از کمانچه تشخیص نمی دهند و دارای مدارج کارشناسی، کارشناسی ارشد و حتی متاسفانه دکترا هم هستند اما بار دانش و تجربه و تفکرشان نشان می دهد که چقدر خالی پیش می روند و این یک فاجعه است. امروز دیدم که دکتر فاضلی در صحبت هایشان در یک کنفرانس اخیر چفدر خوب به این موضوع اشاره کرده اند، اینجا را خوب و دقیق بخوانید : بحران کارکردی دانشگاه ایرانی ‌

برچسبها:



مطالعه اين مطلب را به دوستان خود توصيه کنيد ...


     Blog Powered by: www.blogger.com  

© Copyright 1998 - 2008, Taban Khajeh Nassiri. All rights reserved.

اعلاميه کپي رايت ما