تابان خواجه نصيری
می دانی؟ گاه از خودم می پرسم : برای ماندن و ادامه دادن چه انگيزه ای داری؟ می دانم که مسئولم. مسئوليت اجتماعی و رسانهايی دارم که نبايد از ياد ببرم. می دانی؟ دارم درباره نقشی که در اين سالهای اخير، خوب يا بد، جسته و گريخته، اينجا و آنجا کمی تا حدودی ايفا کرده ام می نويسم. همين به من انگيزه می دهد برای ماندن و بودن و ادامه دادن. آنجا که نوشتهای از من خوانده يا چاپ می شود، اگر باعث شود انديشه يا حرکتی صورت گيرد، داوطلبانه يا خيرخواهانه، تحقيقی يا پژوهشی، سياسی، فرهنگی اقتصادی يا اجتماعی، آن زمان، باور کن به خودم می بالم و همين مرا بر مسيری که خود آن را انتخاب کرده ام حفظ می کند. با نوشته هايم تصويری رسم می کنم از: ديروز، امروز يا فردا.
آن زمان که توانسته باشم مردم را، سایر دوستان و همکارانم را به سمت و سوی داستان و موضوع جالبی هدايت کنم، آنجا که توانسته باشم نقش آينه ای را در مقابل جامعه ام به خوبی ايفا کنم، بد و خوب، زشت و زيبا، آمال و آرزوها ، بيم و اميدهايش را پيش چشم جامعه و حتی فراتر از آن – جهانيان - منعکس کنم، آن زمان، میفهمم که به خوبی سخت انديشيده ام و با همين انديشيدن، کار سختی را انجام داده ام. رشد کرده ام. رشد کرده ايم. همين کار سخت، برای ادامه دادن به من انگيزه میدهد.
خوشحالم، چونکه اين کار من بازنشستگی ندارد! از وقتی فارغ التحصيل شدم، انتخاب کردم که برای يک عمر دانشجو باشم، شده ام يک عمر دانشجو، يک عمر آکادميک! و خوب، وقتی که یک روزنامهنگار (آزاد) باشی، خيلی ساده، حقوق بازنشستگی هم نداری، اما در عوض، روزها و شب هايت را میبينی که در گذر با انديشه به آزادی، عدالت، حقيقت، صداقت و در يک کلام زندگی بهتر و سالمتر گذشته است. همين، تو را به روزهايی بهتر از اين که در انتظار تو و جامعهي توست نويد می دهد. اينطور نيست؟ آری، همينطور است اما من متاسفم از اينکه در جامعه ای زندگی میکنم که محدوديت هايی دارد . از اينکه میبينم برخی روزنامه ها و سايت های خبری اينترنتی مان هر از گاهی بسته يا فيلتر می شوند و در اوج بی محتوايی به آن سمت و سو می روند که «سگ زاييدن گربه ای» را برای خودشان تيتری حرفه ای می دانند، يا از اينکه میبينم در گوشه و کنار دنيا، روزنامه نگاران و گزارشگران و خبرنگاران را به راحتی آب خوردن دستگير، شکنجه، تبعيد يا حتی معدوم می کنند رنج می برم. لازم به توضيح نيست ولی بايد بگويم که «اينجا» را نمیگويم، اصلا در مملکت ما که از اين خبرها نيست! گفتم «دنيا» ... – اما اين را می دانم و می دانی که اين چالش، چالشی است که به هر ترتيب، تحمل می شود و همين تحمل هاست که به من و تو و دوستانمان انگيزه می دهد تا بمانيم و ادامه بدهيم. اينطور نيست؟
می دانی؟ اکثراً با نام واقعی می نويسم. کارم را اينطوری بيشتر می پسندم. نمی دانم گاهی اوقات، خود يک تصويرم ... يک کاريکاتور ... قطعه ای شعر ... قطعه ای فيلم ... بعضی وقتها با صدا و گاهی هم، اما، بدون شرح و بی صدا. واقعيت اما اين است که در همه حال، سعی می کنم حرفه ای باشم و مسئول. من پيامی دارم که آن را بايد به دست تو برسانم.
شان و مقام و افتخاری که اين شغل به من می دهد کافی است تا مرا برخط نگاه دارد. آنجا که بتوانم و آنجا که بايد، می نويسم، عکس می گيرم، فيلمبرداری می کنم ... کار سختی است، می دانم. چون در کنار مردمم هستم و برای مردمم، از ياد می برم که چيستم. با مردم می شوم و در ميان جمعيت موج میخورم. می خواهم حقايق را آنگونه که هست، آنگونه که ديده ام ثبت کنم تا آن را بازگويم، تا ببينند، تا بدانند ، آيندگان ما که در اين عصر و روزگار ما چه گذشته است بر ملت. چه کنم؟ مجبورم. گاهی اوقات خودم را می برم، چه طوری میگويند؟ آها ... گاهی اوقات خيلی ساده، به خودسانسوری دچار می شوم... «دچار» هم نوعی عاشقی است، يادتان که هست؟ اين اواخر، اکثر اوقات دچار اين «دچار بودن» هم جزو کار و بارهايم شده، چه بايد کرد؟ اين هم نوعی زندگی است. داستانهای جالب و جذاب بسياری می بينم، بسيار می خوانم، بسيار می شنوم، بسيار حس می کنم، گاهی اوقات حتی بيشتر از حد می دانم، چه کنم؟ لال شوم؟ باشد، می شوم! اما فقط برای مدتی کوتاه ... حيف که بعضی وقتها مجبورم – بيشتر از حد معمول - خفه شم! و اين واقعاً دردآور است. – از سرم موی سپيدی پيش رويم میافتد – عجب! گفتم اين را هم بگويم شايد بد نباشد اينجا ثبت شود بر جريده عالم دوام «مو» ! میبينيد؟ گاهی رگه هايی از طنز هم ميان نوشته هايم می يابد. اينجا که پولی از اين کارها در نمیآيد، بگذار خوش باشيم و دل خوش به عشق خويش.
دل خوشم، اما می دانی؟ خيلی هم به زندگی دل بسته نيستم و آن را آنقدرها که بايد، دوست ندارم. دماغم را بگيرند جان به جان آفرين تسليم می کنم. اما، برای اين زمين و آسمان احترامی فوق العاده قائلم. بعضی وقت ها لازم است سبز باشم و مثل آب جاری. يک روز معمولی من، از ساعت چهار و نيم صبح شروع میشود. خواندن و خواندن و خواندن و بعد ادامه می يابد به نوشتن و نوشتن و نوشتن. مگر کار ديگری هم در اين دنيا هست؟ بعد چی؟ بعد می روم پيش گنجشک هايم در حياط خانه و بعد گلهايی که در باغچه مان داريم. غم عجيبی با من است ... هميشه ... بخصوص اين چند سال اخير، بگذاريد بگويم بيشتر اوقات ... درد میکشم ... به خصوص وقتی که می خواهم از اذيت و آزار اين مردم صبور، اينجا و آنجا بنويسم. درد میکشم وقتی می بينم دروغ میگويند آن هم در روز روشن، - چه می گويم،روز و شب برایشان مطرح نيست - بارها و بارها – بگذريم؟ يا نگذريم؟ مساله اين است!- زندگی من، می دانی؟ حقيقتا عادی نيست. به خصوص آن زمانی که میخواهم چيزی بنويسم و به دلايل متعدد نمی توانم. وقتی چيزی می نويسم بايد هزار بار زير و رويش کنم. اين وقت مرا خيلی می گيرد. بايد از اول چند بار آن را بخوانم مبادا به کسی بر بخورد يا که توهينی شود! «نياز» را در جامعه ام می فهمم و همان را آنجا – به قول خارجی ها، درست بين چشمها - نشانه می گيرم و با يک ضربدر، جايش را علامت میگذارم – به عبارتی بهتر، تحريک می کنم تا بقيه داستان را ديگر دوستانم دنبال کنند و بگويند، تا بدانند. تا بيشتر بدانند.
مردم می خواهند بدانند. مردم می خواهند زندگی بهتری داشته باشند. مردم را دوست دارم و برایشان کاری از دستم بر بيايد حتماً انجام خواهم داد. اما میدانی؟ بعضی وقت ها می فهمم بعضی ها مرا دوست ندارند. نمی دانم چرا. شايد به خاطر اينکه بيشتر میدانم، يا اينکه چون خط کشی ها و رنگ هايش را نمی فهمم و تشخيص نمی دهم. شرايط را تغيير می دهم، محيط را تغيير میدهم تا بلکه بياموزم، يا اينکه بياموزند. مردم میخواهند ياد بگيرند، می خواهند بيشتر بفهمند. کار من سخت است می دانيد؟ چون که گاهی بايد در ميان نوشته هايم مطلب يا مطالبی را هم آموزش دهم. حقيقت اين است که مردم زندگی بهتر و سالمتری می خواهند داشته باشند. من هم می خواهم رفاه و آسايش و آرامش خاطر شامل حال تک تک افراد جامعهام شود. پس بايد آستين ها را بالا بزنم؟ آستين هايم که از قبل بالاست، پس چه بايد بکنم؟ بايد ادامه دهم و برای ادامه دادن من نياز به انگيزه دارم، همه اينها که گفتم می شوند انگيزه ام برای ماندن و ادامه دادن.
می خواهم به جای جنگ و نفرت و خشونت و اذيت و آزار، عشق و محبت گسترش يابد. می خواهم دانش و اطلاعات، آزادانه جريان داشته باشد. آزادی و عدالت را برای همه می خواهم. می شود؟ مثل رويا می ماند اين. می خواهم هيچ جای اين دنيا، جنگی نباشد، سرنگيرد ... میخواهم صلحی دائمی ميان مردم و ملت ها برقرار باشد. میشود؟ يا اينکه اين هم يک روياست؟ اما چه کار می توانم بکنم؟ جز اينکه، اينهايی که گفتم را بنويسم. عکسی بگيرم، فيلمی بردارم. آخر می دانيد؟ من يک روزنامهنگارم! قلمی در دست، ضبط صوتی در جيب، دوربينی بر دوش يا که ميکروفن در دست. می بينيد جان بر کف دارم. من به دنبال ثبت دقايق، فحش و ناسزا، مشت و لگد و باتون و گاه گلوله نوش جان می کنم. زندگی جالبی دارم، نه؟
اما، وقتی چيزی می نويسم، کسی يک جايی از اين دنيای پهناور، وقتی آن را می خواند – پيش خودم میگويم ارزشاش را داشت. می دانيد چرا؟ چون که او همان موقع برايم می نويسد يا تلفنی می زند و میگوید: «سلام ... تشکر ... واقعا عالی بود!» - اين همان چیزی است که زندگی مرا شيرين می کند. اين همان چيزی است که به من انگيزه می دهد تا بيشتر بخوانم، بيشتر تحقيق کنم، بيشتر بگويم و بيشتر بنويسم.
اين همان چيزی است که من را همچنان – با انگيزه – روی کاغذ يا که بر خط نگاه می دارد.
می دانيد؟ من ... عاشقم، عاشق کارم، عاشق «بودن يا نبودن»، عاشق «اين مساله يا آن مساله»، اين رويداد، آن واقعه، اين خبر، آن تفسير، اين پيش بينی و آن پيش گويی، عاشق اين شغل، عاشق دردها و رنج هايش، عاشق دردسرهايش، خطرات و ترس هايش، داستان ها و ماجراهايش. هر زمان و هر کجا باشم، ديروز، امروز يا فردا... آيا فردا را باز می بينم؟
زندگی جالبی دارم و صد البته، دوستانی که محشرند. اين اواخر فهميده ام، بعضی از دوستانم شهروندانی معمولی اند. گاهی با نام، گاهی بی نام، گمنام، با تلفن های همراه شان، با عکس هايی که می گيرند، فيلمهايی که برمی دارند، با تماس هايی که می گيرند، دنيا را تکان می دهند.