تابان خواجهنصيري
برگهاي سبز ديروز، يكي بعد از ديگري رنگ ميبازند و از شاخههاشان جدا ميشوند. امسال، يكي بعد از ديگري بر خاك فروميافتند و ما تنها، شاهد اين برگريزانيم. كاري از دستمان هم برنميآيد، همه ميدانيم كه يك روز ميآئيم و يك روز هم بايد برويم.
هنوز دوستان و آشنايان خوب و اعضاي گرامي خبرنامههايم، خوانندگان مقالات و مطالبم در اينترنت، از گوشه و كنار اين كره خاكي، به خاطر درگذشت عمويم پيامهاي تسليت برايم ميفرستند - سپاسگزارم - كه خبر از فروافتادن برگي ديگر در اين پاييز كم و بيش سرد تهران مرا به خودم مياورد كه هاي تابان! مرگ و پايان، در همين نزديكي است، به چشم بر هم زدني ميآيند، دست در دست هم، حلقهاي ميسازند دور تو، آنگاه تو را هم با خود ميبرند يك روز.
ديروز، صبح، مادرم تماس گرفت و خبر درگذشت مادرش را به من داد، نيمه شب بعد از چند هفته كما، او هم رفت. ديروز از صبح به بهشت زهرا رفته بوديم براي مراسم تشييع و تدفين مادر بزرگ.
در سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) بهشت زهرا مملو از جمعيت بود، گويي قرار بود همهی برگهاي سبز ديروز با هم پرپر شده باشند. بهشت زهرا آنقدر شلوغ بود كه آمبولانس كم آورده بودند و در خيابانهاي اطراف قطعات ترافيك عجيب و غريبي بوجود آمده بود. مسئولين بهشت زهرا هم اعتراف ميكردند كه چنين تعداد متوفي در يك روز اگر نگوييم بي سابقه، كم سابقه است.
كنار خاك و مزار مادر بزرگ، تمام مدت، مثل بچهیی كوچك دست مادرم را كه گريه ميكرد محكم گرفته بودم و در دلم به خاك ميگفتم ميدانم، تو چنان حقي و مسلم كه از تو نميتوانم گلايه كنم، اما ببين، اين دستها را ديگر، من يكي به اين راحتيها رها نخواهم كرد. بيش از اين گرد ما مگرد! ميشود؟
اما، بيش از پيش نگرانم، نگرانم از پيري و بيماري طولاني مدت سالهاي اخير پدر و اين دردها و سختيهاي اخير مادرم. نگرانم و كاري هم از دستم برنميآيد جز اينكه اين دستها را محكمتر و صميمانهتر از پيش در دستم بگيرم و بيشتر در كنارشان باشم تا آنجا كه امكانش هست و ميشود.
نميدانم، پيش از اين نوشته بودم كه وبلاگها براي اكثريت وبلاگنويسان، نوعي درمان يا تراپي است. مثل اينكه اين دل و اين نوشته به اين فضاي تراپي نزديك شده است. چند وقتي شايد بهتر باشد كه چيزي نخوانم و چيزي ننويسم، هرچه بنويسم به نوعي حال و هواي غمگيني دارد و من اين چند وقت آنقدر درگير كار و خواندن و نوشتن بودم كه خودم را و شايد بخشي از احساساتم را از ياد برده بودم. مدتي است شعري نگفتم، داستاني ننوشتهام، سازي و ترانهاي ننوشته و نخواندهام.
چند روزي به اينترنت نخواهم آمد. براي مدتي پيامها بي جواب ميماند. مرا ببخشيد. خستهام. خيلي خسته و فكر ميكنم لازم است كه كمي استراحت كنم.
مرگ نه تنها غم بزرگي است كه ندا و آواي عجيبي دارد. من اين چند روز اخير، اين موسيقي آرام و سنگين را از نزديك و به دقت در درونم گوش دادهام و ميدانم كه براي خودم، روزي خواهد رسيد كه به من بگويند حالا ميتواني آخرين نت اين موسيقي را خودت، هم بنوازي و هم بشنوي. آنجا فقط يك نت و فقط يك نت باقي مانده است به پايان اين برگ از دفتر تو، اما براي سايرين، سمفوني كماكان ادامه دارد. اين، بخشي از موسيقي متن اين زندگي است.
مادر بزرگ هم رفت، «سرشار از سرور» را به خاك و خدا سپرديم و بازگشتيم.
درك مرگ و از دست دادن نزديكان، درك واقعي پاييز است.